Hava

184 چنینگفت حوا... غـرور ريشـه در علـم و دانـش، در قـدرت و در ثـروت مـرد میدوانـد، ـر میكنـد، و راه قلـب مـرد را بـه قلـب َ چشـم او را كـور و گوشـش را ك زن مس ـدود میكن ـد! از خطرات يافتن بگو برايم! - بـه مقـام خـود شـك كـردن اسـت، بـه غیـر دوسـت پرداختـن اسـت، از خـود غافـل شـدن و خـود را در ديگـری يافتـن اسـت! *** بهخاطر خدا! هــر کاری را کــه بــرای خلــق خــدا، بهخاطــر خلــق خــدا کــردم، بــر زمیـن سـختم زدنـد، هـر کاری را کـه بـرای خلـق خـدا، بهخاطـر خـدا کـردم بـه عرشـم فرسـتادند، هـر وفايـی را کـه بهخلـق خـدا، بهخاطـر خل ـق خـدا کـردم بیوفاي ـی دي ـدم، هـر وفاي ـی را کـه ب ـه خل ـق خـدا، بهخاط ـر خ ـدا ک ـردم وف ـا دي ـدم، ه ـر محبت ـی را ک ـه ب ـه خل ـق خ ـدا، بهخاط ـر خل ـق خ ـدا ک ـردم جف ـا دي ـدم، ه ـر محبت ـی را ک ـه ب ـه خل ـق خـدا، بهخاطـر خـدا ک ـردم مسـت شـراب عشـقم کردن ـد، ه ـر سـخن شـیرينی را کـه ب ـه خل ـق خـدا، بهخاطـر خل ـق خـدا گفت ـم جـام زهـر بهدســتم دادنــد، هــر ســخن شــیرينی را کــه بهخلــق خــدا، بهخاطــر خ ـدا گفت ـم ج ـام ش ـهد بهدس ـتم دادن ـد! تـا آنکـه از خلـق و هـر چـه کـه بـا او و در او بـود منقطـع شـدم، و مـرا بـه عـرش فرسـتادند و در عـرش در دريـای وفـا غسـلم دادنـد، با شـراب عشـق مسـتم کـرده و جـام شـهد را بهدسـتم دادنـد، و هنـوز جـام شـهد را کام ـا س ـر نکشـیده ب ـودم ک ـه مانن ـد ذره در ه ـوا پخشـم کردن ـد، و در حالــی کــه در هــوا چــرخ زنــان بــهدور خورشــید میچرخیــدم و طـواف میكـردم و خورشـید ان ـوارش را سـخاوتمندانه برم ـن میتابان ـد آگاه شـدم کـه ايـن سـبکبالی مـن پـاداش دردهايـی اسـت کـه از خلـق خــدا کشــیدم، و حکمــت زمیــن خوردنهــا، بیوفايــی ديدنهــا، جفــا

Made with