نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

برخ حوا. غافل از آنكه زيبایى كه نور بيند، با نور به بهشت وارد مى شود، و نورى كه زيبائى را بيند، با زيبائى به بهشت وارد مى شود. قصه گو مرتبا حرف خود را تكرار مى كرد تا أصل مطلب گم نشود. شنونده داستان آدم و حوا با هيجان زياد پرسيد: بعد چه شد؟ قصه گو كه ازهيجان شنونده داستانش به هيجان آمده بود به حرفش ادامه داد و گفت: از آنجا که خدا بندگانش را هرگز تنها نمی گذارد، پیامبرانش را فرستاد تا در خارج از بهشت شانس انسان شدن را در ظروف طلائى براى نسل آدم و حوا دور بگردانند، واز نسل آدم و حوا خواست كه جام قلبها یشان را از شراب عشق پر كرده و نوش جان كنند، تا چشمانشان باز شود و نور و زيبایى را در خود و ديگرى ديده و شناسایى كنند تا خدا هم تصويرخود را در آئينه قلب آنها ببيند. ولى آنها عوض عشق، جام قلوبشان را از زهر كشنده غرورو بى وفایى پر كردند و در نتيجه كيميا، كه پيش مسِ وجود آنها امانت بود، ازمس وجود جدا شد ورفت، و مس وجود آدم و حوا، كه قرار بود با تابش انوار زمان و نفس حق (كيميا) طلا شود، مس باقی ماند. پرسيد: چرا مسِ وجود بايد طلا شود؟ قصه گو درجواب گفت: اگر بخواهى به كشور انوار قدم گذارى، بايد نور شوى، اگر بخواهى به كشور طلا قدم گذارى، بايد طلا شوى، اگر آرزوى عسل شدن در سر مى پرورانى، بايد گرده شیرین گلُ شوى، اگرهوس جاری شدن دررودخانه شيردر سر وجان دارى، بايد شير و يا دعا شوى، اگر مى خواهى از رودخانه آب حيات بنوشى، بايد از زُمره زندگان شوى واگر هواى مزه كردن شراب الهى دردلت افتاده است، و ارزوى نوشيدن شراب ياقوتی مى كنى، بايد از دستورات حق اطاعت كنى. باز پرسيد: چرا انسان بايد طلا، گردهِ گل ، آبِ حيات ، دعا وشراب شود تا به بهشت خود وارد شود؟

121

Made with