نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

او را نبخشيده ام، و تا زمانى كه قلبم مجروح است او را نخواهم بخشيد. حوا از سخن گفتن باز ايستاد. بيچاره نمى دانست كه نور مى خواهد قلب او را شفا دهد و بهمين دليل از او مى خواهد آدم را ببخشد وعشق را بدون قيد و شرط نثار آدم كند. اين بار حوا با صوت بسيار غمگين از نور سئوال كرد: راز خلقت را به من بگو، به من بگو حكمت دردى كه مى كشم چيست تا درد قابل تحمل شود، بمن بگو چرا از من مى گريزى؟ جواب نيامد. حوا سئوالش را تكرار كرد باز جواب نيامد. كلافه شد، چون هر زمان كه از خدا سئوال مى كرد جواب فورا به قلبش مى آمد. ولى حال قلبش بى حس شده بود وعلامات واشارات عالم انوار نمى گرفت. تصميم گرفت دعا و كلمات مقدسه را بخواند تا توجه خدا را به خود جلب كند و جواب بگيرد، و اگرهم جواب نگرفت قلب را متوجه قبله كند و در محراب قلب، نماز بگذارد تا انوار خدا را جذب كرده و به طرف خود بكشاند، و بخود هم مرتبا نهيب مى زد كه بايد صبور باشد چون خدا صبر را دوست دارد. حوا شروع به خواندن دعا كرد. ولى چون صبرش در درد تمام شده بود و فورا جواب مى خواست، دعاهايش بى جواب ماندند. این بار با عجله وضو گرفت و رو به قبله ايستاد و نماز گذارد. ولى چون در حين نماز در فكر جواب بود نور را نديد كه از قبله عالم خم شد وبر پشت بام خانه دلش(پيشانى حوا) تابيد، رد شد ورفت. حوا نور را نديد و طاقتش طاق شد، و اشك مانند سيل از چشمانش روان شد. حوا از قدرت اشك زن خبر داشت ومى دانست كه گريه زن قلب خدا را آب مى كند. او آنقدر گريه كرد كه اشكش تمام شد وچشمانش مانند دشت هاى سوزان غم و حرمان خشكِ خشك شدند. حال حوا روى پل آه و حرمان ايستاده و تپه ياقوتى اميد را، كه در پشت مه و ابر نافرمانى اش پنهان شده بود، را نمى ديد. از خدا نااميد شد، سئوال و جوابها اهميتشان را بكل از دست دادند. درست در همان زمان ندائى را در قلبش شنيد. ندا بسيار آشنا بود و عطر آشنائى از آن به مشام حوا خورد و قلبش باو گفت: سِرالله هستند. حوا سرالله را مى شناخت. او مى دانست كه ايشان انسان كامل و سر مشق انسانها هستند، نور و زيبائى خداوند هستند و در هر دوره و زمان در نور پيامبران الهى ظاهر و ديده مى شوند، تا

137

Made with