نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

خلق خدا سوارى داده و آنها را به بهشتشان برسانم، من مى خواستم عطر شوم، و يا عطرى را استشمام كنم، من مى خواستم آتش شوم، و اگر نشدم مشعلدار شوم، من مى خواستم شراب شوم، و يا شرابى را مزه كنم، من مى خواستم نور شوم، ويا چراغى را روشن كنم. " ولی عاقبت برده خداى خاموشان شدم، و در خاموشى ،خاموش شدم .

حوا خاموش شد، ولى خاموش نماند. تازه سر درد دل حوا از آدم باز شده بود. اين بار رویش را به طرف آدمى، كه قلبش را شكسته بود و در فاصله بسيار دور ايستاده بود و او را تماشا مى كرد، كرد و گفت: ولی تو با من همراه نشدى. مرا كه ماه تمام را طواف مى كردم از اوج پائين كشيدى، و من عوض ماه تمام، تو را طواف كردم،

عوض خورشيد، تو را طواف كردم، عوض چهره معشوق، چهره تو را ديدم ، عوض چشم محبوب، در چشمان تو خيره شدم ،

عوض دست خدا، دست تو را گرفتم، عوض خالق، تو را روى سرم گذاشتم. من كور و كَر بودم، و قلبم هم در سرماى خانه تو يخ زده بود.

زمانى كه به خانه ات آمدم از عشق حامله بودم، و تو به من فرصت ندادى كه فرزند عشق را به دنيا بیاورم، درعوض عاشق حواى ديگرى شدى، غافل از آنكه من و او هر دو يك حوا بوديم. من كه از حكمت آمدن آن حوا بى خبر بودم، گمان كردم عزرائيل آمده است تا جانم، ماهِ تمامم، خورشيدم و خدايم را از من بگيرد. نمى دانستم كه او يخ شكن و بت شكن است و مامور است، مامور است بتى را، كه من با دست خود ساخته بودم، بشكند. نمى دانستم كه او يخ شكن است و آمده است يخ قلب مرا بشكند، تا نور بر قلب من بتابد و قلب يخ زده مرا گرم و مرا جارى و روان كند تا به شمس حقيقت و معشوق حقيقى بپيوندم. آن حوا فرشته بود و از طرف خدا آمده بود، ولی چون نقاب حوا را بر صورت خود زده بود من اورا دشمن مى پنداشتم.

149

Made with