نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

همين كه شهادت فرشته تمام شد، حوا رو به طرف فرشته كرد و با هيجان گفت: شما بوديد مرا شناسایى كرديد، و دعاهايم را پيش پروردگار برده و در گوشش زمزمه كرديد! من در همه احوال حضور شما را در قلبم احساس مى كردم، با شما حرف مى زدم ولى شما را شناختم و صدای شما را نداى وجدان مى ناميدم. ‌ نمی شما از خدا خواستيد مرا ببخشد، و او هم صداى شما را شنيد و مرا بخشيد، چون آنها كه خدمتش را مى كنند در حرم او راه دارند و واسطه مى شوند. وبخاطر شما خدا ازمن نااميد نشد. بخاطر دعاى شما خدا پانصد بال به من قرض داد تا پرواز كنم، و شما روى هر بال من پانصد دعا گذاشتيد تا پرواز را ياد بگيرم، همه جا با من سفر كرديد، با من صبر كرديد تا صبر را بمن بياموزيد. در تمام اسفار روحانى دلتان از احدى نرنجيد، تا دل منهم از نفسى نرنجد. خدمت خدا و خلق خدا را كرديد، تا به من بياموزيد كه چگونه خدمت كنم. به من ياد داديد كه چگونه قلم در دست گرفته و بنويسم، و در همه حال خدا را شُکر كرديد تا شاكر بودن را به من بياموزيد. آه خداى من! شما مرا مى شناختيد ومن شما را نمى شناختم. شما براى من نداى وجدانم بوديد، وجدانى كه خوب و بد را از هم تميز مى داد و با مهرباني با من سئوال و جواب مى كرد، شما بوديد كه با من به عوالم لانهايه سفر كرديد. و من می خواستم وجدانم را شاهد بگیرم كه به درستى شكايت من از آدم شهادت دهد. من بخيال واهى خود می خواستم جراحات قلبم را از وجدان درستكارم پنهان کنم، غافل از ' آنكه وجدانم فرشته بود و از چشم فرشته هيچ چيز پوشيده نيست. حوا سكوت كرد تا نَفس را تازه كند. بعد با لحن مظلومانه اى بحرفش ادامه داد و گفت: ولى حال كه خدا از من مى خواهد عشق را بدون قيد و شرط نثار آدم كنم، جا براى پنهان كارى نيست.، حوا ساكت شد و قلب فرشته وسرالله از غم لبريز شد. حوا منتظر بود که با شهادت فرشته از

161

Made with