نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

نزديكى خدا به حوا؛ سبب امتحان حوا شده بود. اين با حوا از خدا پرسيد: هر زمان ضعيف بودم مرا امتحان كردى و من در امتحان رد شدم. حال از تو سئوال مى كنم چرا زمانى كه قوى بودم مرا امتحان نكردى تا رّد نشوم؟ چرا؟!، بازجواب نيامد. مغزِحوا حال آئینه زنگ زده اى را داشت، كه تصوير مخدوشى بر حواسِ تختِ روان حوا (تنش) انداخته بود، تصويرى كه حقيقى نبود، و بهمين خاطرحوا درد شديدى را در تمام عضلات بدنش احساس مى كرد، و از آنجا که هوش قلبى حوا هم فریب افكار او را خورده بود، قلب هم راه درست و غلط را از هم تشخيص نمى داد، و به حوا حق مى داد كه شكايت به خدا برد و از دل بنالد. و سئوال بعدى حوا از خدا اين بود: من تمام دستورات تو را اجرا كردم، قلب و تخت روانم (تنم) را به يك آدم دادم، ولی او قلب و استخواهاى من و تو را با هم شكست. تو فورا شفا يافتى چون خدایى، ولى من انسانم و " هنوز شفا پيدا نكرده ام، و تو درعوض آنكه با من صبور باشی، ازمن فاصله مى گيرى، چرا؟ از طرف خدا جواب نيامد. حوای بيچاره نمى دانست در كار خدا جدائى و تفرقه انداختن نيست، انسان است كه از خدا دور شده و فاصله مى گيرد. حوا سر درد دلش با خدا باز شده بود، در ادامه شكايتش از آدم گفت: زندگى من مثال زندگى كهكشان شيرى بود. من دور خود و نور تو طواف مى كردم، ولى و از نورجدا كرد، من به اميد يافتن عشق، بى سپر " خود " آدم مرا از مقرّم بيرون كشيد، مرا از نور و بى نقاب با سر باز، از خانه بيرون دويدم، و چون قلبم سپر نداشت وسوسه وعاشق شدم و گناه كردم. حال با آنكه هنوز غرق گناه نشده ام؛ روحم درعالم بالا از وابستگى اش با تنِ من خجالت

172

Made with