نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

زيبائى كه نوررا بشكند و نورى كه زيبائى را ظاهر كند. ولى حال در زيبائى تو جاى چنگال هاىِ تيزِ غرور و خراشهای عميقش رامى بينم. آنچه در ميوه درخت بهشت پنهان بود را اول نشان تو دادم و از تو خواستم از آدم بخواهى از آن ميوه تناول كند، و در خارج از بهشت هم تو را مامور كردم كه آدم هزار چهره را آدم یک چهره کنی. ولى آدم هزار چهره، روح ترا قبضه كرد وترا حوایِ هزار چهره کرد. شبی در روياى تو آمدم و عبايم را به تو هديه دادم بپوشى، ولى تو عبایِ مرا در حياط خلوت خانه ات (در پشت كاسه سر) چال كردى تا در روز روشن چشمت به آن نیافتد و وجدانت را ناراحت كند. من هرگز از تو دور نشدم، ولى تو از شدت نزديكى مرا نمى ديدى. با تو راه مى رفتم، با تو حرف می زدم، با توگريه مى كردم، با تو مى خنديدم، با تو زندگى مى كردم و گنجم را پيش " تو امانت گذاشتم، و حال از اينكه مى بينم درد مى كشى بسيار غمگينم. خداى غمگين از شدت غم ساكت شد. ازغم خدا همه كائنات غمگين شدند. ولی عشقی را، که خدا براى حوا در قلبش احساس مى كرد، خدا را وادار به صبحت كرد وگفت: حال هيچ غذائى نمى تواند روح تو را پرورش دهد جز غذاى روح، هیچ آبی نمی تواند تشنگی تو را فرو نشاند، جز آبِ حیات، هیچ لباسى بر تن تو برازنده نيست، جز عباىِ من، هيچ عطرى به تو نمى آيد جز عطرِ من. ولى چون در رحم غرور هستى، دست من از تو کوتاه است و بتو نمى رسد، تا به روح تو غذا دهد، دستم بتو نمی رسد که آب حیات را بتو بنوشاند، دستم بتو نمى رسد كه عبايم را به تو بپوشاند و دستم بتو نمی رسد كه عطرم را بر تو بپاشد. حال بايد خود را جمع و جور كرده و مانند جنین به رحم غرور فشار وارد آورى، تا غرور تو را دوباره به من پس دهد. در همه احوال هم مرا صدا كنى، دوستم داشته باشى تا دركنارت باقی بمانم. چون من در روز ازل اراده ام را به عشق واگذار كردم، حال ارادهِ من همان عشقِ " من است، و بهرطرف كه بخواهد مرا مى كشاند. تا اين لحظه خدا از زبان خالق وعاشق و معشوق با حوا سخن مى گفت، ولى در يك آن پدرشد و با لحنِ محكم و پدرانه ای به حوا گفت:

195

Made with