نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

شايد قطره اى از آب حيات وارد آن شود وحوا را نجات دهد. ولى ازآنجا كه خدا نمى خواهد ذلّت بندگانش را ببيند، به محض آنكه حوا سرش را بطرف خدا چرخاند تا رازهاى خدا را از زبانِ خود خدا بشنود، خدا سرش را به جهت ديگرى چرخاند تا پرچم سياه و یا سر حوا را نبيند، و در حالیکه رويش را از حوا بر گردانده بود وحوا را نگاه نمی کرد، شروع به صحبت کرده و گفت: حال چند راز را به تو مى گويم و اراده مى كنم كه آنها در ذهنِ تو حک شده وباقی بمانند " تا تو هرگزآنها را فراموش نكنى. حوا از اخطار خدا به خود لرزيد، ولى بگوش ايستاد تا رمز و رازِ خدا را از زبان خود خدا بشنود و خدا گفت: اگرقلب من از اعمال، گفتار، و نيت هاى خلقم بگيرد، نفس را در سینه حبس می کنم. نفس من که بند می آید نفس کائنات هم بند می آید، و درآن یک صدم ثانیه تعداد بی شماری از موجودات زنده در اثر حوادث ناگوار طبيعى و اجل هاى معلقى كه در هوا پر وبال مى زنند ازبين خواهند رفت. اگر غمگين شده واز خلقم ناامید شوم، خود را در پشت پرده هایِ عزت وجلال پنهان می کنم، تا دل پاکان مرا نبينند واز غم من، جان را به جانان تسليم كنند. درغيبت من تاريكى جاى نور " مرا مى گيرد و موجودات زنده از نور محروم شده و رشد نمى كنند. خدا اين بار با لحن محكم و بسيارغمگينى از حوا سئوال كرد: آيا مى دانستى تو به تنهائی چند هزار بار تو نَفس مرا بند آورده ای و من مجبور شدم خود را از تو پنهان كنم تا غم مرا نبينى؟، حوا جواب نداد، و خدا ادامه داد : آيا مى دانستی نت هاىِ موسيقى همان نت هائی هستند كه از زنجيرى كه بر گردن وتنِ من بسته شده بود، دراين عالم زده شده اند؟ همان زنجيرى كه تنِ مجروح مرابا صليب در خيابانها مى كشيد، همان زنجيری كه بر گردن من بسته شد تا مرا به سياهچال ببرد و سرم را برپاهايم مى ساىيد، همان زنجيرى كه تن من نفر، تن های ما را به اسم من، خدا، با تیرهایشان ٧٠٠ و انیسم را محکم به چوبه دار بست تا " مشبک کنند!

198

Made with