نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

برایش خاطره جمع كنم، شايد ....شاید قلب باشم ودر سينه ام مى طپم ، شايد....شايد قلب باشم و در سينه ديگرى مى طپم، شايد .....شاید يك ضربه از ضربانهاى قلب فرعون باشم، فرعوني كه براى تفريح خلق خدا را به جان هم مى انداخت، شايد .....شاید ضربه اى از ضربانهای قلب گلاديوتورى باشم كه برندگى و بازندگى در جنگ تن بتن براى اوتفاوت نمى كرد چون در هر صورت كشته مى شد، شايد .....شاید سربازى باشم كه براى زنده ماندن نمی جنگيد، او می جنگيد تا كشته شود و ترسش از مرگ بريزد، شايد ....شايد ضربه اى از ضربانهای قلب مادر آن سرباز باشم، شايد.... شايد ضربه اى از ضربانهای قلب عاشقى باشم كه درهجر معشوق ناله و زاری می کند، شايد..... شايد ضربه اى از ضربانهای قلب عاشقى باشم كه به وصال معشوق رسيده است، شايد..... شايد یک سايه از سايه هاى بى شمار آفتاب يوسف باشم، شايد....... شايد درس عبرت باشم، درس عبرتى كه خلق بايد از ظلم ظالمان بیاموزند، شايد .......شايد آه مظلومى باشم كه قرنها پيش كشيده شده است، شايد ..... شايد قفسه سينه اى شرابخانه شده است، شايد..... شايد سنگى باشم که ذغال در قفسه سینه اش الماس می شود، شايد....شاید سنگ دلى باشم كه دل خود را مى شكند، شايد.....شايد سنگى باشم كه سرمى شكند، شايد..... شايد سنگى باشم ولى نور را جذب مى كنم، شايد .....شايد سجاده نمازى باشم، شايد......شايد عطر باشم و خود را در آئینه تماشا می کنم ، شايد......شايد عطر باشم و خود؛ خود را بو مى كنم، شايد.....شايد آئینه شکسته باشم ولى هنوز عکس معشوق را منعكس مى كنم، شايد..... شاید نفس پاك وكيميا باشم ، شايد...شايد عاقل باشم و هنوزعاشق و صادق نشده باشم، شايد....شايد عاشق باشم ولى عشق، حجاب ديده ام شده است، شايد ....شايد يك عاشق صادق باشم، شايد.....شايد يكى از كرات تاريك آسمانى باشم و از خجالت رويم را از نور بر گردانده ام، شايد.....شاید ميوه درخت بهشت(سيب)باشم و هنوز درمعده آدم هضم نشده ام،شايد....شايد أشك چشم خدا باشم و مثل سيل روان باشم، شايد .....شايد أشك چشم يك يتيم باشم، شايد.....شايد أشك چشم خود پرستى باشم و تنها براى خود أشك مى ريزم، شايد.....شايد لب باشم و به دعا باز و بسته مى شوم، شايد.....شايد حرف راست باشم واز دهان پاك دلى درمى آيم، شايد.....شايد يك حرف دروغ باشم، حرف دروغى كه بخود مى گويم، شايد.....شايد قدم باشم و در جهت مخالف حركت تو برداشته مى شوم، شايد.....شايد قدم موافقى با قلب و قدم تو باشم، شايد......شايد ذره اى در دل آفتاب يوسف باشم، كه آفتابش را درسياهچال انداختند تا نورش چشمانشان را نزند، شايد....شايد شال سفيدى باشم كه طاهره

38

Made with