نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

را نمى ديد ولى صداى خنده آنها را مى شنيد و با آنها شادی می کرد. او با آنكه هلال ماه و ماه تمام را نمى ديد، ولى در شب هایى كه ماهِ تمام بود آب تنش مانند آب اقيانوسها بالا آمده و عشق را از خدا طلب مى كرد. ولى از آنجا كه نمى توان نور را در پشت پرده تاريكى پنهان كرد، روزی مرد جوانى، كه براى شكار رفته بود، راهش را گم كرد و گذارش به قصر دور افتاده دختر پادشاه افتاد، و به محض دیدن دختر زيباى پادشاه يك دل نه صد دل عاشق دختر پادشاه شد، و براى دختر پادشاه دسته گل هاى رنگارنگ هديه مى برد. ولى به زودى متوجه شد دختر پادشاه او را نمى بيند، و رنگ گل ها را از هم تشخيص نمى دهد. مردِ عاشق از كورى معشوق با خبر شد، ناله و زاريها كرد و چون از مجازات شدید پادشاه خبر نداشت، حقيقت تلخ نابينائى معشوق را به او گفت؛ به او گفت كه نابيناست ، به او گفت كه چشم وجود دارد و با چشم و در نور مى توان زيبائى را ديد. قلب مرد عاشق براى دختر پادشاه آئینه شد، دختر پادشاه عيبش را در آئینه قلب مرد عاشق ديد، و ازآنچه دید و آگاه شد قلبش شكست، نور از شكاف قلب، وارد قلبش شد و سر چشمه طلب براى ديدن نور و زيبائى در ظاهر ظاهرهم، در قلب او باز شد. سرانجام طلب ديدن نور و زيبائى در قلب دختر پادشاه ميوه شيرين داد، و چشمان دختر پادشاه در ظاهرِ ظاهر هم به روى نور باز شد، و او در نور، زيبائى را ديد. قصه گو ساكت شد. آه عميقى كشيد و ادامه داد: چشم اين دنیا هم، با این همه نور و زیبائی، مانند چشم دختر پادشاه نابينا است، و مانند دختر پادشاه از كورى خود و وجود نور بى خبر است، و چون از وجود نور خبر ندارد، طلب ديدن نور و زيبائى هم در قلب اين دنيا نيست. حال بر گرديم بر سر حوا. حوا بسیار زيبا و خوش قلب بود، دلش به نور ماه در اين طرف پرده خوش بود، ولى از وجود نور پشت پرده خبر نداشت. اراده الهی بر این قرار گرفت که چشم دل حوا را بينا و گوشش را شنوا كند. خدا مى خواست نور را بر مغز حوا بتاباند تا مغز حوا هم مانند قلبش، پاک و مانند ميوه بهشتی رسيده شود و اهل ملكوت را نه تنها در خواب بلکه در بيدارى هم ببيند، ببیند كه به او خيره شده و لبخند مى زنند. بهمين خاطر خدا عشق را سراغ حوا فرستاد، عشق قلب حوا را شكست، نور از شكاف قلب وارد قلبش شد و چشم حوا را به عالم ملكوت باز کرد.

85

Made with