نقره داغ

مهرویه مغزی

نقره داغ

قصه گو گفت : هر سئوالى دارى بپرس، اگر جواب رسيد جوابت را خواهم داد و گر نه صبر مى كنم تا جواب برسد، و اگر جواب نرسيد براى سئوال تو هم جوابى نيست. پرسيد: تو از سرالله طورى حرف مى زنى كه انگار پيامبر خدا هستند، و از طرفى هم ايشان را انسان كامل مى نامى. اگر پيامبر هستند چرا پنهان كارى مى كنى؟ قصه گو كه هنوز جواب به قلبش نرسيده بود براى چند دقيقه اى، که به نظر هر دوى آنها چند ساعت آمد، سكوت كرد و منتظر جواب شد و بعد زبان به سخن گشود و گفت: سرالله تصوير و يا نقشى از انسان كامل در ذهن خداوند بودند، تصويرى بودند كه خدا مى خواست و مى خواهد از خود در جهان ماده بكشد، و پيامبران الهى، كه در حقيقت همان نقاشان و آئینه سازان هستند، را مامور كرد تا آن تصوير را در نهايت زيبائى و كمال در اين عالم بكشند، و يا در پشت شيشه قلوب أنسانها جيوه كشيده و آنها را آئینه كنند، و آئینه ها را هم بطرف جهان انوار بر گردانند. قصه گو نفس عميقى كشيد و ادامه داد، و گفت: اگر روزى تصوير خدا (سرالله ) را ديدى كه از شدت شباهت عين اصل جلوه مى نماید، بر خود و ديده ات خرده مگير! قصه گو ساكت شد. او متوجه شد شنونده داستانش چشمانش را بسته و در يك حالت خلسه فرو رفته است. صبر كرد تا او آماده شنيدن بقيه داستان شود. هنگامى كه شنونده داستان چشمانش را باز كرد، قصه گودر چشمان اوبرق آگاهى جديدى را ديد، و متوجه شد كه او اکنون فرق پيامبران الهى را با سرالله مى داند! همينكه شنونده داستان از حالت خلسه بیرون آمد، پرسيد: اسم ديگر سر الله را بگو تا از اسمش او را بهتر بشناسم. جواب آمد: سرالله خود را عبد خدا مى نامد. پرسيد: چه كسانى عبد خدا مى شوند ؟

90

Made with